شنبه , ۱۳ آذر ۱۳۹۵
خانه » سرگرمی » دلنوشته های حسینی
بریسا
خرید مانتو

دلنوشته های حسینی

دلنوشته های حسینی

www.araas.irدلنوشته های حسینی

www.araas.irدلنوشته های حسینی

دمها هر وقت مريض ميشن ،يا دردي به سراغشون مياد ،حالشون بد ميشه يا كلا” از نظر جسمي به هم ميريزن ميرن پيش دكتر…دكتر هم به فراخور وضعيتشون براشون دارو تجويز ميكنه…

حالا اگه مريضي آدم جسمي نباشه و روحي باشه قضيه فرق ميكنه …
به وقتايي هست كه آدم از لحاظ روحي داغونه …مريض_… هيچي بهش نميچسبه، حال نميده …نماز،مسجد،هيئت،زيارت…هيچي !!!
اما نميدونه گير كارش كجاس…اون وقت_كه يكي بايد دستش رو بگيره…بهش بگه گير كارش كجاس… شايد ي گره كوچيك!!!
همچين كسي خيلي كم پيدا ميشه… كسي كه سيمش به اون بالايي وصل باشه…كسي كه با يه نگاه توو چشمات بهت بگه دردت چيه،درمونت چيه…گره كارت كجاس …كسي كه اهل دل باشه…

سالها پيش كه حال و هوايي داشتم و آرامش دل و فراغ بالي با او آشنا شدم…پیر مردی محجوب که اهل دل بود و عاشق…صادق بود و بي ادعا…وصل بود به آن بالايي …آن وقت ها دنبال راهنمايي ميگشتم…راهنمايي كه كمكم كند در كوره راه عشق و عاشقي…دل سوخته ي عشق بود …عشق به خدا و اهل بيت(ع)… ووو…

ياد دارم همان سالها  يك شب دعوت شدم به مجلسي…مجلس ختم بود  به همراه زيارت عاشورا و صرف شام…قرارگذاشتیم و با چند نفر از دوستان رفتيم…صاحبخانه که مرد جوانی بود فوت شده بود و مجلس به مناسبت شب چهلمش برگزار ميشد…دو پسر بچه داشت يكي سه چهار ساله و ديگري شايد دوازده ساله… از بستگان يكي از دوستان هيئتيمان بود…به همين واسطه ما دعوت شده بوديم تا زيارت عاشورايي بخوانيم وذكر حسيني… شام را هم خورديم … “زرشك پلو”!!!
بعد آن شب كلا” به هم ريختم … حالم عوض شده بود …بدجور!!!
آن روزها كافي بود يكي بگويد حسين…همين …
اما ازآن شب به بعد اوضاعم به هم ريخت…در حد تيم ملي!!! دليلش را هم نمي دانستم…

مریض شده بودم….پيشش رفتم …ميدانستم كمكم ميكند…
نگاهم كرد،چشم به چشم كه شديم همه چيز را خواند… بي آنكه من حرفي زده باشم…
سرش را پايين انداخت و گفت: ((مريضي پسر!!!))

آمده ای دواي دردت را بگويم؟؟؟…به نشان تاييد سرم را تكان دادم…
گفت يا جبران كن يا به نيتشان صدقه بده …

“مال يتيم خورده اي پسر”

انگار زمين و زمان را به سرم كوبيدند…خشكم زد… تازه فهميدم چه غلطی كرده ام…

گذشت و گذشت …مدتها بود او را نميديدم …يا شايد جرات ديدنش را نداشتم… چند روز پيش بود…
قبل از عرفه…درگير بودم با خودم …شاكي بودم از دست خودم از دل هرجائيم از حال و هواي بدم…
داشتم قدم ميزدم ..كه از دور او را ديدم …خيلي فاصله نداشتيم …راهم راعوض كردم كه چشم به چشم نشويم …
شايد به خاطر يك ترس …ترس ازشنيدن واقعيت…واقعيتي كه خودم ميدانم آن را

واقعيتي كه اين روزها گريبان خيلي هامان را گرفته….
 “لقمه حرام ”

نميخواستم او را ببينم….شايد به خاطر “زرشك پلوهايي” كه اين سالها که او را ندیده بودم خورده بودم !!!

راهم را عوض کردم تا او مرا نبیند…
اما یکی هست آن بالاها که همیشه  میبیند مرا… از باطن و ظاهرم  خبر دارد… و من از او غافل…نمی دانم …مانده ام …بدجور!!!…فقط اوست که میتواند دستم را بگیرد…امیدم تنها به اوست…قبل از محرم…که حالم را عوض کند…شاید با یک نگاه!!!
                               يا من اسمه دواء و ذكره شفاء


یا ستار العیوب…

آمین

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*